نامه عاشقانه

درخواست حذف این مطلب
هیچ وقت برای ی نامه عاشقانه ننوشته ام و هیچ وقت هیچ برایم نامه عاشقانه ننوشته است. اصلاً شاید نوشتن نامه عاشقانه ضرورت دورانی بود که راه های ارتباطی محدود بود و نامه برای سال ها می ماند، نه مثل حالا که گیرم بتوانی چیزی بنویسی، همه اش می شود عدد (0 و 1). کجا نگه اش می دارند؟ در فلان پوشه که اگر شانس بیاوری و هارد بسوزد برایش بهترین سرنوشت است (بهتر از این است که در گوشه ای مهجور بماند). به هر جهت خودم را در یک زندگی دیگر، جوانی می بینم به نام اسدالله که مثلا 6 دهه قبل عاشق دختری به نام منیره می شود. ته ماجرا به آنجا می رسد که اسدالله آدرس خانه منیر را پیدا می کند اما هر چه محبتش را -به شیوه مخصوص به خود- به منیر ابراز می کند، راه به جایی نمی برد. دست آ جوشش عشق اش می شود مجموعاً 8-9 نامه که همه را توی دیوار آجری روبروی خانه ی منیر فرو می کرد؛ مقصد: چاک دیوار. البته همه این ها قبل از آن بود که مشاعرش را از دست بدهد (چون بعد از آن تعداد نامه ها از شماره خارج بود). این نامه بخشی از یکی از نامه های اسدالله است که به وضوح علائم از دست رفتن عقل در آن هویداست.
«آقاجان می گفت نامه ی عاشقانه سند محبت است. اما من عاشق شما نیستم، حتی دوستتان هم ندارم چون آقاجان می گوید عشق و دوست داشتن یک طرفه نمی شود و من اصلا نمی دانم این مدل یک طرفه ای که ما داریم (یعنی من به شما دارم) چیست؛ ولی همین که از اینور و آنور شنیده ام که گفته اید «اسدالله خوب ساز می زند» برای من بس است. گفتن ندارد اما آن شبی که خبردار شدم از ذوق خوابم نبرد. رفتم قطعه ای بسازم اما غرغر اهل خانه سد راهم شد. دست آ دم دمای صبح، پاشدم دو بوسه خشک به سازم زدم و رفتم به جای خوابم. همین که رفتم زیر پتو ناخودآگاه «به رغم جهد رقیبان تو آشنای منی» بالا ه عقل ناقصم می رسد که آنقدر خاطرخواه خوش قد و بالا دارید که من میانشان گم ام...»